-
Fight
جمعه 13 شهریور 1405 22:55
وسط غصه خوردن راجعبه آینده و اینکه هیچ آدمی نیست به حرفم گوش بده و حالا چه کنم؟ و وقتشه از واقعیت فراری بشم و... یهو یادم افتاد دوران نوجوونیم رو با پرنسسای دیزنی و کیدراما نگذروندم. تمام وقتم با انیمهها و مانگاها بوده. من از شخصیتای شونن جامپ مبارزه و تسلیم نشدن رو یاد گرفتم! کتابایی که میخوندم هم اشاره به بچههای...
-
پسربچه
جمعه 6 شهریور 1405 23:30
نشستن و تماشا کردن برق تو چشمای آدما، یکی از کاراییه که عاشقشم. برام از تماشای ستارهها هم جذاب تره. حس فوقالعادهای داره وقتی میبینی آدمی اونقدر میتونه زیبا بشه که از چشماش نور بپاشه بیرون. البته الان بحثم درمورد این موضوع نیست و مطرح کردنش صرفا یهویی پیش اومد و بعدها درموردش مفصل اظهار فضل خواهم کرد. D: اومده...
-
خبر خوب بدین لطفا
سهشنبه 3 شهریور 1405 21:23
عزیزان سلام! حالتون چطوریاست؟ میشه همینطورکی یه خبر خوب رندوم یا چیزی شگفت انگیز که تو زندگیتون اتفاق افتاده رو اینجا بنویسین منم بخونم خوشحال بشم و آرزوهای قشنگ قشنگ کنم براتون؟ نیازمند شنیدن خبرای خوب هستم. (*^ω^)
-
Surface Pressure
شنبه 24 مرداد 1405 16:37
-
خرت و پرتای خوشحال کننده
شنبه 17 مرداد 1405 15:55
من عاشق فشفشهها و حبابهام! عاشق برگای پاییزی و شکوفههایی که تو باد اینور اونور میرن و قاصدکای فوت فوتکیم! عاشق لحظههای زودگذر و میرای طبیعتم. وقتی ابرا با باد حرکت میکنن و پرندهها از روی شاخه میپرن، ذوق میکنم! البته راستش تا قبل امروز خیلی دقت نکرده بودم که دیوونه اینجور چیزام. امروز موقع تمیزکاری یه بسته پر...
-
نالههای بی اهمیت
جمعه 9 مرداد 1405 19:36
زندگی همیشه کلی چیز داره تا غافلگیرت کنه. هم اتفاقای خفن خوب و هم اتفاقای عجیب غریب و گاها بد. الان میخوام یه ذره از اتفاق بد بگم در نتیجه اگه دوست دارین بهتون انرژی منفی وارد نشه، ادامه رو نخونین. پست شامل نالیدنه و ارزش مادی و معنوی دیگه ای نداره. :) دیگه نمیتونم نسکافه و چای بنوشم. نمیتونم کیک و کلوچه بخورم....
-
دایرهای با قطعه گمشده
دوشنبه 5 مرداد 1405 23:31
خیلی یهویی زدم تو کار خوندن آثار شل سیلور استاین. البته تو لیستم نبود اما وقتی قصههاشو خوندم و دیدم خیلیاشون رو قبلا شنیدم و حالت نوستالژیطوری دارن حس کردم لازمه کامل بخونم. احتمالا شما اون تبلیغ تو تلویزیون رو دیدین که یه پدربزگ و یه پسربچه رو صندلی پارک نشستن؛ پسر به پدربزرگه میگه گاهی خرابکاری میکنه و پدرزبرگه...
-
نامههای هرگز ارسال نشده تاکاکی
پنجشنبه 1 مرداد 1405 19:06
انگشتام روی کیبورد میلرزه. خیلی هیجان دارم که میخوام بهت پیام بدم. نکنه هیجانات باعث بشه شبیه احمقا به نظر بیام؟ البته جلوی تو همیشه اینطوریم. سعی میکنم به یاد بیارم چیا رو دوست داشتی و داری تا درموردش حرف بزنیم و لبخندتو ببینم اما... اما تنها چیزی که یادم میاد اینه که من تو لیست چیزایی که دوست داری نیستم. تلخ...
-
اندر احوالات
سهشنبه 30 تیر 1405 01:16
استرس امتحان هیچ وقت واسم عادی نمیشه. اون شب نخوابیدن و تپش قلبای غیر عادی و پنیک کردنای گاه و بیگاهش باعث میشه گاهی فکر کنم زندگی چقدر خوب بود و قدر ندونستم. :) #مزایای_امتحان_الهی_و_غیر_الهی حالا من رفتم حضوری ثابت کنم که بچه خرخون هستم (اومدم به نمره اعتراض کنم و گفتن امتحان حضوری بده ثابت بشه بلدی) استاد دونه...
-
انتخاب
شنبه 27 تیر 1405 16:49
میخوام به خودم اطمینان بدم که اشتباه نکردم. میخوام به خودم یاد آوری کنم چیزی که خوشبختی میاره پول نیست. علاقهست. علاقه به هر چیزی پول میسازه. حس خوب داشتن به مسیر پول میسازه. میتونی بری گارسون یه رستوران بشی و میزا رو تمیز نکنی و بگی بهم ربط نداره چون من فقط تو صندوق کار میکنم. یا میتونی همزمان احساس مسئولیت...
-
تابستوووون!
یکشنبه 7 تیر 1405 20:05
یوهو تابستونه! و من با اینکه هنوز تا خرخره غرق درس و کار و مشکلاتم، دوست دارم از کتابایی که قراره بخونم و انمیه و فیلما و تجربه های جدید بنویسم و هوررراااا! خب لیست انیمه و کتاب هامو می نویسم که شاید بعضیاشون تکراری باشه اما میل به دیدنشون/خوندنشون دارم. اول از کتابا شروع می کنم که به لطف پیشنهاد عالی دوست بی نظیرم...
-
وضعیت
شنبه 30 خرداد 1405 16:04
فکر کنم تو طول زندگیم انقدر درس نخونده بودم که تو این دو هفته خوندم. البته خوندن عادی که خوبه... اونقدر نوشتم الان انگشتم دچار فرورفتگی شده. دیروز رفته بودم پارک (اجباری برده شدم!) و اونجا نشستم رو صندلی و درس خوندم. هر کی همسن و سال خودم بود با پاتنرش رد میشد و برگاش میریخت. :))) تمایل دارم عکس آپلود کنم و پیکوفایل...
-
نوشتههای سر کلاس
سهشنبه 26 خرداد 1405 11:10
سرکلاس دفاع نشستم و استاد داره به جد و آباد دشمنان دشنام میده. خودش از مبارزان جنگ تحمیلی بوده و توضیحاتش همیشه با آب و تابه. برخلاف درسش، خودش رو دوست دارم. برای چیزی که آموزش میده ارزش و احترام قائله. با همهمون هم احوال پرسی میکنه. به قول کارنگی عشق و علاقه به توضیح دادن از سر و روش میباره. دلم برای کارنگی خوندن...
-
نمیتونی آدم بده باشی
یکشنبه 24 خرداد 1405 22:13
سر یه میکسی به آهنگ ستاره مجید رضوی رسیدم. فکر کنم قبلا ترند هم بوده چون آیمووی زیاد دیده بودم اما امروز به طرز جالبی حس کردم یهجورایی بخشیش میتونه به کسی مربوط باشه که میشناسم. اینجاش که میگه: تو مثل یه ستاره میمونی قشنگ میکنی شبای منو بهم بگو چه حسی داری که گوش میکنی حرفای منو نمیتونی شبیه آدم بدا شی فکر میکنی...
-
داستانک
یکشنبه 24 خرداد 1405 13:38
این داستانکو ببینین چه خوب تونسته مفهوم برسونه: مسافر تاکسى آهسته روى شونهى راننده زد. چون میخواست ازش یه سوال بپرسه. راننده داد زد، کنترل ماشین رو از دست داد، نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس، از جدول کنار خیابون رفت بالا، نزدیک بود که چپ کنه، اما کنار یه مغازه توى پیاده رو، متوقف شد. براى چندین ثانیه، هیچ حرفى بین...
-
چراااااا؟
یکشنبه 24 خرداد 1405 12:34
آقا من هی میام غر نزنم نمیشه که! دیروز اومدم آپ کنم دیدم باز نمیکنه. فیل شکن هم استفاده کردم باز نکرد. چرا واقعا؟ کارگران در آن پشت مشغول چه کارند؟ آیا خدای وبلاگها قهرش گرفته و نمیخواد وراجی های تایپی منو بشنوه؟ اصلا حالا که اینطور شد هر چی قبلا تو ورد تایپ کرده بودم رو هم میام تند تند ارسال میکنم که انتقام این قطع...
-
گیسوکمند
جمعه 22 خرداد 1405 19:25
از بین پرنسسای دیزنی، راپونزل خیلی شبیه منه. اون سرخوشیها و شیطنتاش و حتی علائم خود درگیری نشون دادنش تو فیلم سینماییش، من رو یاد خودم میاندازه. حالا اومده بودم بگم تو سریالش (ماجراهای بعد ازدواج) فصل۱ قسمت۲، راپونزل میره سخنرانی کنه و تموم مردم شهر دست میزنن براش الا یه نفر که هو میکشه. راپونزل در به در دنبال...
-
پشت صحنه جنایت
جمعه 22 خرداد 1405 18:51
-
دالی!
جمعه 22 خرداد 1405 16:43
وای اینجا بالاخره باز شد! نمیدونم باید خوشحال باشم یا نه ولی خوبه که اینجا آورد و میتونم یه دل سیر صحبت کنم.(باور نکنین! این روزا واقعا کم حرف شدم) همین چند دقیقه پیش اینو نوشته بودم بفرستم بلاگفا: "بعضی روزا یادم میره لذت بردن از زندگی چجوری بود. همیشه از آدمایی که دلشون نمیخواست جایی رو ببینن یا کار خاصی...
-
شروع
دوشنبه 18 اسفند 1404 21:02
سلام سلام! صادق باشم هنوزم یاد نگرفتم چجوری باید اولین پست یه وبلاگ رو شروع کرد. خلاصه به خودم و خودتون سخت نگیرین و فرض رو بر این بذارین که این پست شروع برای کودک بزرگسالیه که می خواد بنویسه و بنویسه و بنویسه... محتواهای آنچنان آموزنده و ارزنده خاصی هم نداره وبم. معمولا شامل روزمرگیام و احساساتم و از این قبیل چیزا...