My Neverland
My Neverland

My Neverland

داستانک

این داستانکو ببینین چه خوب تونسته مفهوم برسونه: 


مسافر تاکسى آهسته روى شونه‌ى راننده زد.

چون میخواست ازش یه سوال بپرسه.

راننده داد زد، کنترل ماشین رو از دست داد، نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس، از جدول کنار خیابون رفت بالا، نزدیک بود که چپ کنه، اما کنار یه مغازه توى پیاده رو، متوقف شد.


براى چندین ثانیه، هیچ حرفى بین راننده و مسافر رد و بدل نشد.


تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: 

هى مرد! دیگه هیچ وقت، این کار رو تکرار نکن، من رو تا سر حد مرگ ترسوندى!

مسافر عذرخواهى کرد و گفت: من نمیدونستم که یه ضربه‌ى کوچولو، انقدر تو رو می‌ترسونه.


راننده جواب داد: واقعاً تقصیر تو نیست، امروز اولین روزیه که به عنوان یه راننده‌ى تاکسى، دارم کار می‌کنم، 


آخه من ۲۵ سال، راننده‌ ماشین نعش کش بودم...


«گاه آنچنان به تکرارهاى زندگى عادت میکنیم، که فراموش می‌کنیم جور دیگر هم می‌توان بود»


تفسیر بالا رو یه چنل گذاشته بود و بله قبول دارم درسته اما من می‌خوام یه چیز دیگه بگم. ضربه آروم رو دیدین چه تاثیر مهلکی داشت؟ 

گاهی یه چیز کوچولو که ممکنه از نظر ما احمقانه بیاد، تاثیر وحشتناکی رو آدما داره. این قضیه اکثرا بخاطر تروماهاشونه پس سعی کنین بقیه رو بخاطر اونچه که از نظرتون مسخره میاد، سرزنش نکنین.

 

ادامه مطلب ...

چراااااا؟

آقا من هی میام غر نزنم نمیشه که! دیروز اومدم آپ کنم دیدم باز نمیکنه. فیل شکن هم استفاده کردم باز نکرد. چرا واقعا؟ کارگران در آن پشت مشغول چه کارند؟  آیا خدای وبلاگ‌ها قهرش گرفته و نمی‌خواد وراجی های تایپی منو بشنوه؟ 

اصلا حالا که اینطور شد هر چی قبلا تو ورد تایپ کرده بودم رو هم میام تند تند ارسال میکنم که انتقام این قطع و وصلیا رو بگیرم. بلی چنین بچه ای هستم! #آستا_مود! 

  ادامه مطلب ...

گیسوکمند

از بین پرنسسای دیزنی، راپونزل خیلی شبیه منه. اون سرخوشی‌ها و شیطنتاش و حتی علائم خود درگیری نشون دادنش تو فیلم سینماییش، من رو یاد خودم‌ می‌اندازه. 

حالا اومده بودم بگم تو سریالش (ماجراهای بعد ازدواج) فصل۱ قسمت۲، راپونزل می‌ره سخنرانی کنه و تموم مردم شهر دست می‌زنن براش الا یه نفر که هو می‌کشه. راپونزل در به در دنبال اون یارو میگرده که بفهمه مشکلش با اون چیه که اخم و تخم میکنه. بعد میرسه به شخصی که همه مردم عاشقشن!  

ادامه مطلب ...

پشت صحنه جنایت

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

دالی!

وای اینجا بالاخره باز شد! نمی‌دونم‌ باید خوشحال باشم یا نه ولی خوبه که اینجا آورد و می‌تونم یه دل سیر صحبت کنم.(باور نکنین! این روزا واقعا کم حرف شدم) همین چند دقیقه پیش اینو نوشته بودم بفرستم بلاگفا:

"بعضی روزا یادم میره لذت بردن از زندگی چجوری بود. 

ادامه مطلب ...